سایت جدید آبشار قینرجه
در این سایت هم چنین می توانید نویسندگی کنید ، فقط کافی است عضو شوید.
و تالار گفتمان نیز در این سایت گنجانده شده است . آدرس زیر :
در این سایت هم چنین می توانید نویسندگی کنید ، فقط کافی است عضو شوید.
و تالار گفتمان نیز در این سایت گنجانده شده است . آدرس زیر :
تصاویر مراحل ساخت پل ارتباطی روستای قینرجه با کمک مردم روستا
http://cld.persiangig.com/sync-view.html#dZvgDbHCBe
http://cld.persiangig.com/sync-view.html#SkV0BhwHFr
http://cld.persiangig.com/sync-view.html#Kr6xDdBeU3
http://cld.persiangig.com/sync-view.html#g8BY8K1wYg
http://cld.persiangig.com/sync-view.html#9SoDfDvNKz
http://cld.persiangig.com/sync-view.html#wQgyu7CZYU
http://cld.persiangig.com/sync-view.html#E89u0WQFqj
http://cld.persiangig.com/sync-view.html#N568afhnBS
http://cld.persiangig.com/sync-view.html#aVQZmq7KTr
http://cld.persiangig.com/sync-view.html#lB3UgigLrp
http://cld.persiangig.com/sync-view.html#b1h1uUMD0G
http://cld.persiangig.com/sync-view.html#sCBlsM6EgJ
روزی یک زوج،بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند.آنها در شهر مشهور شده بودند به خاطر اینکه در طول 25 سال حتی کوچکترین اختلافی با هم نداشتند.تو این مراسم سردبیرهای روزنامه های محلی هم جمع شده بودند تا علت مشهور بودنشون (راز خوشبختی شون رو) بفهمند
سردبیر میگه:آقا واقعا باور کردنی نیست؟ یه همچین چیزی چطور ممکنه؟
شوهره روزای ماه عسل رو بیاد میاره و میگه:بعد از ازدواج برای ماه عسل به شمیلا رفتیم،اونجا برای اسب سواری هر دو،دو تا اسب مختلف انتخاب کردیم.اسبی که من انتخاب کرده بودم خیلی خوب بود ولی اسب همسرم به نظر یه کم سرکش بود.سر راهمون اون اسب ناگهان پرید و همسرم رو زمین انداخت .
همسرم خودشو جمع و جور کرد و به پشت اسب زد و گفت :"این بار اولته" دوباره سوار اسب شد و به راه افتاد.بعد یه مدتی دوباره همون اتفاق افتاد این بار همسرم نگاهی با آرامش به اسب انداخت و گفت:"این دومین بارت" بعد بازم راه افتادیم .وقتی که اسب برای سومین بار همسرم رو انداخت خیلی با آرامش تفنگشو از کیف برداشت و با آرامش شلیک کرد و اونو کشت.
سر همسرم داد کشیدم و گفتم :"چیکار کردی روانی؟ حیوان بیچاره رو کشتی!دیونه شدی؟"
همسرم با خونسردی یه نگاهی به من کرد و گفت:"این بار اولت بود










مختار: تو چرا از قافله عشق جا ماندی؟
کیان: راه گم کردم ابو اسحاق
مختار: راهبلدی چون تو که راه را گم کند، نا بلدان را چه گناه؟
کیان: راه را بسته بودند از بیراهه رفتم، هر چه تاختم مقصد را نیافتم،وقتی به نینوا رسیدم خورشید بر نیزه بود
مختار: شرط عشق جنون است ما که ماندیم، مجنون نبودیم.
مدعین ریاضی حلش کن :))
خیلیا هنوز جواب این معادله رو نمیدونن !...